کتابداری

آوریل 4, 2009

روز اول کار؛ اولین روز رسمی کار در سال جدید
دوباره حال بد و سر گیجه
دوباره
دوباره
دوباره
می خوام فریاد بزنم که من یک کتابدارم که حوصله مرتب کردن کتابها و مجلات و مقالات را ندارم از اين كار بیزارم
من کتابداری هستم که از شماره بازیابی دادن به کتابها بیزارم
من کتابداری هستم که هنوز از کتابداری بدم میاد
من کتابداری هستم که هیچ دانش کتابداری ندارم
من کتابداری هستم که وقتی کسی نزدیک کتابخانه می شه نفسم بند میاد و نمی تونم جوابش را بدهم
من کتابداری هستم که فضای کتابخانه برام خفقان آور هست
من کتابداری هستم که شاید خیلی از دانشجویان کتابداری آرزوی این را داشته باشند که جای من باشند
برای برقراری ارتباط با مدیران صنایع ، با دانشجوها، برای مطالعه ؛ برای خدمات رسانی به پژوهشگران بخش پژوهش انجمن
من کتابداری هستم که نمی تونم برای خودم برنامه ریزی کنم
من کتابداری هستم که نمی نونم کارها را بنویسم و اولویت بندی کنم
من کتابداری هستم که برگه آرایی بلد نیستم

باورت می شه؟
من کتابداری هستم که دارم فقط دست و پا میزنم و اصلا پیش نمی رم ، شاید دارم دور خودم می چرخم ، شاید

جلسه

ژانویه 28, 2009

امروز جلسه بود
نه توي انجمن يه جاي ديگه ؛ من دير رسيدم و جا موندم
مثل هميشه
يعني اين اتفاق يك بار دگه هم رخ داده بود
الان توي انجمن هستم و حوصله‌ي هيچ‌كاري را ندارم
حتي و حتي حرف زدن
دوباره آرزوي تموم شدن يك روز ديگه را دارم
يك روز كه مي تونه يك روز بزرگ توي زندگي باشه
راستي يك همكار به همكارام اضافه شده كه هنوز اسمي براش نگذاشتم
ممممممممم
چه اسمي براش بگذارم؟
خانم پنبه اي
آره اين خيلي اسم خوبيه
امروز با خانم پنبه‌اي خيلي گپ زديم
بله؟ گفتم كه حوصله حرف زدن ندارم؟
خوب الان حوصله ندارم
اااااااا
دهه
هرچي من بگم
بله داشتيم با خانم پنبه‌اي حرف مي زديم در باره‌ي عشق سيب و پروفسور هيچ وقت ، و به اين نتيجه رسيد كه من خيلي بهشون رو دادم و موافق بود با اينكه من هنوز تكليفم با خودم مشخص نيست
و آخر من به اين نتيجه رسيدم كه هنوز تنبه اموقز نشدم
سعي نكن اون عبارت را متوجه بشيد منظورم اين بود كه هنوز عاشق نشدم
و همه برام افراد گذرا هستند
مثل كسي كه ممكنه توي ايستگاه مترو بهش كمك كنم كه ساكش را تا بالاي پله ها ببره و در اين حين با هم حرف بزنيم
يا كسي كه با هم همكلاس باشيم
يا هر كس ديگه اي
همه يك مدت كوتاه هستند
همه يك مدت كوتاه خواهند بود
و من با همه يك جور رفتار مي كنم

خورشید خانم

دسامبر 16, 2008

یک مدت بود که خورشید خانم جواب اس ام اس هام را نمی داد
بهش زنگ زدم
جواب نداد
دوباره زنگ زدم
خانمی با لهجه ی غلییظ گفتند که این شماره واگذار شده
همون موقع زنگ زدم به خونشون و با مامانش صحبت کردم
بی حال تر از همیشه جوابم را داد و گفت که زهرا رفته سرکار
گفتم که بعد باهاش تماس می گیرم
شب تماس گرفتم
گفت که نتونسته بهم خبر بده که موبایلش را واگذار می کنه
به نظر نمی آمد که بتونه راخت حرف بزنه
نمی دونم بعدش چی شد
چند روز بعدش به خاطر برای مثال یاد آوری اینکه هفته دیگه قرار دیداری هست که با بقیه همکلاسی ها گذاشتیم بهش زنگ زدم گفت که شوهرش اونجاست و به طبع نمی تونست زیاد با من حرف بزنه بهش گفتم اگر برات راحت تره ، ای میل می فرستم گفت تو بفرست من یک کاریش می کنم ؛ کی می فرستی؟
گفتم امشب
اون شب ای میل زدم
چند روز بعدش جوابم را داد
گفت که خیلی حالش بده، گفت که فقط کارش شده از این دکتر به اون دکتر رفتن
گفت که خیلی به ….. فکر میکنه
خیلی نگرانش هستم
می خواستم بهش زنگ بزنم و بگم که می تونه به این همه فاجعه به چشم یه امتحان الهی نگاه کنه
اما بعد فکر کردم ممکنه این تماس های زود به زود من باعث بشه شرایط را براش سخت تر کنند
خورشید خانم
خورشید خانم
نگرانت هستم

نه این طوری غلطه

نوامبر 15, 2008

من واقعا نمی فهمم آخه چرا تو این کار را می کنی؟

یکم روی رفتار خودت کنترل داشته باش

 چرا عصبانی می شی

چرا داد میزنی

چرا به مردم نقطه ضعف میدی

گردباد

سپتامبر 21, 2008

مثل يك گردباد بود

يا شايد هم هست

نمي دونم

شايد بهتر باشه كه در موردش ننويسم تا بعد

روزمرگي

سپتامبر 9, 2008

خيلي زود با شرايط وفق  پيدا مي كنم و همه چيز برام عادي مي شه

اين خيلي خوبه كه قدرت تطابق دارم اما خيلي بده كه به روزمرگي مي افتم

اون هم به اين سرعت

معاون محل

آدي

ليدي

الهام

اعظم

و بقيه

همه و همه كلي حرف دارند براي گفتن

كلي مطلب دارند براي يادگرفتن

و من خيلي راحت دارم از  كنارشون مي گذرم

ادامه دارد

حالم خوب نيست

سپتامبر 8, 2008

دلم گرفته ، خيلي خيلي خيلي

خورشيد خانم با يكي ازدواج كرده كه من احساس مي كنم دوستش نداره يعني فقط با اين ازدواج كرد كه قاعله تموم بشه و يه مشكل از مشكلاتش كم بشه ( مشكله آي چرا تو شوهر نمي كني و آي تو ترشيدي)

جناب نخبه هم غرق شدند در جلسات هميشگي شون،

بله بله بله، همه اين جلسات بهانه بود

بهانه اي براي خودش نه براي من

من هرچند وقت يك بار حال بچه اي را پيدا مي كنم كه گوشه ي بيسكوييتش شكسته و …

از دوستانم دور افتادم

خيلي

حتي از فاميل و آشنايان

من براي خودم يك جزيره سرگرداني درست كرده ام

کتابخانه

آگوست 10, 2008

سلام فکر کردنم خوب باشه اگر چند تا عکس از کتابخانه محل کارم براتون بفرستم

خوب

 بفرمایید

راه حل مهرنوشی

آگوست 9, 2008

وقتی آشغال ها تل انبار شدن ، جلب سرزنش و توجه بقیه را می کنند و تو هم نمی تونی بخوریشون…..

گوشه ی قالی را بده بالا

همه را هل بده اونجا

بعد که قالی را برگرداندی جفت پا بپر روش و  اینقدر لگدش کن تا کامل صاف و مسطح بشه

می بینم که شکه شدین

خوب این راه حلی هست که امروز به ذهنم رسید و هنوز عملی نکرده ام

فردا قراره عمل بشه

یالا

زود تر

 

هورا

کارم را می خواهم عوض کنم چون

چون

مممممممممممممم

نوک زبونم هست ها

چون ………………………………