فوق لیسانس ؟ ؟ ؟ ؟

نوامبر 21, 2007

پریروز یکی از دوستای اصفهانیم زنگ زد بهم (به قول خودشون : بعد نود و بوقی ) بعد از پرتاب کردن کلی دل و قلوه و آخ دلم تنگ شده برات و وای چرا نمیای اصفهان و اوخ این دفعه اومدم تهران حتما زنگ می زنم که قرار بگذاریم و ببینمت ، رفت سر اصل مطلب که مهرنوش جوون من دنبال یک کتابی می گردم که نسخه اصلیش سانسریک هست اما من لاتینش را می خوام؛ ببخشید تو رو خدا که زحمتت می دم، به من بگو خونتون کجاست تا من بگم کجا باید برام دنبال این کتاب بگردی تا زیاد زحمتت نشهیک کتابخانه ای هست توی خیابان بخارست که اسمش هست دایرت المعارف اسلامی اونجا گفتن که داره بگرد اونجا و بگو که حتما نسخه لاتینش را می خوام قرار شد که اسم کتاب را برام اس ام اس کنه تا دنبالش بگردم

این هم متن اس ام اسش

Bharucha .sh,D. arda gvira. Colletcted Sanskrit Writing of the parsis.part v.bombay 1920 be farsi mishe goft tarjome Sanskrit aravirafname ؛

و کتابخانه ملی را گشتم اما چیزی پیدا نکردمshelfariگوگل ؛ یاهو ؛

براش اس ام اس زدم که من هنوز چیزی پیدانکردم ؛ هر وقت یافتم شما را مطلع می کنم

Toye Latin VA Sanskrit begard

چشمممممممم ، دو چشمم کور شود ؛ حتما

دیشب بهم زنگ زدند , گفتم که چیزی پیدا نکردم ؛ گفت بگو کجا ها را گشتی تا من راهنماییت کنم؛

گفتم

به فارسی گشتی؟

نه انگلیسی

خوب می خوای به نام نویسندش بگرد

writing of the Parsis part چون نوشته Parsis part

نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم

این دوست من داره فوق لیسانس زبانهای باستانی را می خونه

انگلیسیش در این حد هست که مشاهده کردید

سوادش در رابطه با زبان های باستانی در حد یک دوره ی 16 جلسه ای یا شاید کمتر از زبان سانسریک هست و یک دوره 10 روزه از خط و زبان میخی که توی این دوره من باهاش همکلاس بودم , بعدش اون دانشگاه قبول شد و رفت بوشهر

فکر کنین که این پرفسور بعد از این یک بار که اومده بود موسسه به استادمون گفت که نسبت به همکلاسی هاش خیلیییییییییی قوی تره

حتی

نظر شما چیه؟؟؟

سلام علیکم

نوامبر 13, 2007

هی من بگم مازوخیسم دارم هی شما بگین نه

هی من هم مجبور بشم که بیشتر چشمه هایی از خصلت مازوخیسمیم نشون بدم تا آخر سر شما بگید : آره راستی مهرنوش تو خیلی دیوانه هستی ها !

و من هم بگم: نخیر، پررویه ، احمقه ، بی نزاکته فضول؛به تو چه اصلا؟ مگه خودت خیلی رو به راهی که در باره ی من نظر می دی بی ادب

دوماه و نیم ( به روایتی ) تلاش می کنی که کسی باهات کار نداشته باشه بعد تا می گه که داره بی خیال می شه می ری بهش زنگ می زنی؟

 که چی؟

که دردل کنی؟

ای بترکه اون دل از درد …………….

خوبه که اصولا هیچی هم نگفتی شادمان

پول تلفنت زیادی کرده عزیزم؟

نمی گی حالا می گه حتما یک چیزی هست و دوباره بحث اینکه با خودت روراست نیستی شروع می شه؟

کی می خوای بفهمی که هیچ کس نمی تونه آرومت کنه غیر از خودت؟

این که توی مدیریت اسمش را نیار گفتند که با دوستاتون حرف بزنید ؛ فقط یکی از راه ها بود هاااااااااااااااااااا

4 تا راه دیگه هم هست که تو می تونی از اونها استفاده کنی

 تو رو خدا بهم رحم کن و اینقدر اذیت نکن

نمی دونم

جالبه،چیز هایی که دارم اینجا می نویسم هر دفعه داره از هدف اصلی فاصله ی بیشتری می گیرهیادم رفته که می خواستم شادی ها یا الطاف خداوند در زندگیم را به عنوان یادآوری برای خودم بنویسم ؛ اون هم هر روز نه وقتی که فکر و خیال باعث شد که یک طرف مخم باد کنه و احساس سرگیجه و منگی بهم بده 

دیروز موقع …….. برای اولین بار برای بیان فکر هام و آرزوهام دنبال کلمه نمی گشتم؛هی ویژ و ویژ می آمدن توی مغزم، من هم خوشحال,اینقدر نیشم باز بود که آخر سر لپام درد گرفتند.

بله بله بله می دونم که خفه کردم همه را بس که همیشه با حسرت حرف زدم خوب این مهرنوش همینه دیگه

من که داشتم عوضش می کردم خودتون نگذاشتین شما ها پرتقال , پرفسور هیچ وقت ،عشق درخت؛ شما ها نگذاشتین.

اه من عصبانیم ؛ یکی بیاد من بزنمش

 هه هه هه هه

  خوب برای خالی نبودن عریضه بگم که پرتقال و عشق درخت 2 از الطاف الهی هستند برای من هورا هورا

خوش به حالم

 آتوساااااااااااااااااااااااااااا وقت بده بریم نادر دیگه ، راستی مامانم شدیدا علاقه پیدا کردند که باهات صحبت کنند( گفتم نخواه که نوشته هات را براشون بخونم)   

?شاید بهتر باشه به جای این بگم این دنیا از من چی می خواد

من اومد که چکار کنم یعنی خودم می خوام چکار بکنم و به طور کلی هدفم چیه؟

خوب,این حرف ها برای اینه که امروز مجددا به این نتیجه رسیدم که هیچ هدف مشخصی برای خودم ندارم و فقط دارم هنجارها را دنبال می کنم

باید برم دانشگاه لیسانیس بگیرم

باید برای کنکور بخونم و فوق قبول شم

باید خوب بپوشم و مرتب باشم

باید مودب و متین باشم

باید زبان خارجی یاد بگیرم حالا که وقت دارم

باید خوب کار کنم

باید حرفه ای یاد بگیرم

باید سعی کنم که پیشرفت کنم ……….

خوب که چی؟

چند هزار نفر هستند که دارن با همین رویه پیش می روند

مگه یک کار یا یک موقعیت به چند تا از ما احتیاج داره

 

مدیریت افسردگی

نوامبر 6, 2007

5 دستورالعمل ساده برای مدیریت افسردگی
بررسیها نشان می‌دهد که ظرف سالهای گذشته، افسردگی در میان افراد جوامع مختلف با ضریب رشد بالایی روبرو بوده است. زمانی بود که افسردگی به عنوان یک «بیماری روانی» در نظر گرفته می‌شد و همراه با ناامیدی، شرمندگی و سرافکندگی بود. در این که افسردگی، یک نوع بیماری است شکی وجود ندارد، درست همانند مرض قند یا بیماری قلبی. ولی اینها نشانه نقص یا عیب شخصی نیستند و نباید موجب شرمساری فرد قرار بگیرند. افسردگی قابل درمان است و هر چه زودتر تشخیص داده شود، راه درمان آن آسانتر است. حالت افسردگی، کاملاً طبیعی است و اغلب مردم آن را تجربه کرده‌اند. امّا آنچه اهمیت دارد این است که بتوان حمله‌های آن را کنترل کرد وگرنه می‌تواند برای جسم و روان فرد بسیار آسیب رساننده باشد. حمله افسردگی، پدیده شایعی است. حتی افراد بسیار شاد و سرحال نیز گاهی دچار افسردگی می‌شوند. اصولاً حالت ایستا و بدون تغییر هر چیز، حتی بهترین چیزها، نیز زندگی را بسیار ملال‌آور می‌کند. اگر شبی در کار نباشد شما چگونه از روشنایی روز لذت می‌برید؟ اگر غمی نباشد چگونه می‌توان از شادی‌ها لذت برد؟ بنابراین، امید و افسردگی نیز مثل این چیزها به هم ارتباط دارند. افسردگی هنگامی به عنوان یک مشکل بروز می‌کند که دوره آن طولانی شود به نحوی که به جسم و روان ما آسیب رساند. بدین جهت، فراگیری نحوه مدیریت موفقیت‌آمیز افسردگی اهمیت بسیار دارد. اگر فرد بیگناهی را برای مدتی طولانی در زندان نگاه دارند ممکن است از نظر روحی خرد شود. ولی اگر همین فرد یاد بگیرد که با شرایط زندان چگونه کنار آید، ممکن است حتی بعد از 10 یا 20 سال، باز هم سالم و سرحال از زندان بیرون آید. نمونه‌های زیادی در این مورد وجود دارد که از آن میان ما فقط به نلسون‌ماندلا اشاره می‌کنیم. به طریق مشابه، افسردگی نیز هرگز نمی‌تواند شما را خرد کند، اگر یاد بگیرید چگونه آن را مدیریت کنید. در زیر 5 دستورالعمل ساده برای مدیریت افسردگی ارائه می‌گردد: 1- فعالیت بدنی شدید
هرگاه احساس افسردگی کردید باید از نظر جسمی خود را فعّال نگه دارید تا انرژی‌های زیادی ذهن‌تان را مصرف کنید. احساس افسردگی، انرژی منفی در ذهن شما آزاد می‌کند که باعث تضعیف اشتیاق و امید شما نسبت به زندگی و کار می‌گردد. همچنین، سیستم ایمنی بدن شما را ضعیف می‌کند و زمینه را برای ابتلاء به بسیاری از بیماری‌ها فراهم می‌سازد. این انرژی منفی با فعالیت بدنی شدید به بهترین نحو مصرف می‌شود. هر فعالیتی که دوست دارید را انجام دهید، فرقی نمی‌کند. 2-  گشت زدن بی‌هدف
یکی دیگر از راههای مصرف انرژی منفی و منحرف کردن ذهن‌تان، گشت زدن یا رفتن بی‌هدف به هر کجاست. سوار اتوبوس یا مترو شوید و به یک طرف حرکت کنید. در بازارها و مراکز خرید بگردید. در یک رستوران بنشینید و هر چه دوست دارید بخورید یا بیاشامید. تا وقتی کاملاً خسته نشده‌اید به خانه برنگردید. 3-  صحبت کردن با یک دوست نزدیک
مشکل خود را با یک دوست نزدیک در میان بگذارید. سعی کنید هر چه در دل دارید را بیرون بریزید. به اشتراک گذاشتن مشکل با یک دوست نزدیک، از شدّت نیروی‌های منفی می‌کاهد. دوستان خوب، قادرند شما را از افسردگی درآورند. آنها خصوصیات شما را خوب می‌شناسند و می‌توانند ایده‌های خوبی برای مواجه شدن با افسردگی به روشی مثبت در اختیار شما قرار دهند.
 4-  بنویسید، حتی چرندیات!
یک تکه کاغذ بردارید، یا کامپیوترتان را روشن کنید و یک فایل ایجاد کنید، و شروع به نوشتن احساساتتان کنید. هیچ چیز را مخفی نگه ندارید. هر چه واقعاً حس می‌کنید را بنویسید. زیاد در قید و بند معنی‌دار بودن نوشته‌هایتان نباشید. آدم ممکن است حتی با نزدیک‌ترین دوستانش نیز نتواند بعضی حرف‌ها را مطرح کند ولی با خودش که می‌تواند. بنابراین هر آنچه در دل دارید را روی کاغذ یا توی کامپیوتر بریزید و هیچوقت خسته یا عصبانی نشوید. پس از آن که توانستید احساسات سرکوب شده خود را بیرون بریزید، به مقدار قابل ملاحظه‌ای احساس راحتی خواهید کرد. 5-  شروع کردن یک ایده جدید
هیچگاه تصوّر نکنید که تمام امواج افسردگی، ناراحت کننده هستند. بعضی مواقع آغاز یک ایده یا نوآوری بزرگ و جالب هستند. ذهن شما سرگرم یافتن یا ابداع یک چیز جدید است. هنگامی که این دوره طی شد، افسردگی آغاز می‌گردد. در این هنگام ذهن شما دوباره شروع به تولید چیزهای جدیدی می‌کند که امید و شوق تازه‌ای به دنبال می‌آورد. بنابراین، مطمئن باشید که پس از گذشتن موج افسردگی، چیزهای خیلی بهتری برایتان پیش خواهد آمد.   
 

مهرنوش

نوامبر 6, 2007

می شناسیدش؟

واقعا؟

من که خودم هم از کارهاش سر در نمی آرم و بعضی وقتها فکر می کنم که اصلا نمی شناسمش

دیوانه است و مثل یک بچه که چه عرض کنم , یک مرغ چاق و خپل خنگه

هیچ حد ومرزی برای کارهاش قایل نیست

با همه حرف می زنه ، شوخی می کنه و خیلی زود صدای بلند بلند حرف زدن و خندیدن هاش گوش عالم را کر می کنه

توی عروسی ها  و مهمونی ها و مجالس بیشتر از همه می رقصه ،شیطونی و سرو صدا می کنه طوری که اصولا بقیه مهمانها با صاحب مجلس اشتباه می گیرندش.

اصولا فرق بین زن و مرد را حالیش نیست و  نمی فهمه که به اندازه چنار های باغ کمیجان بزرگ شده ( البته احتمالا به خاطر همینه که مثل همان چنار ها بزرگ شده ،نفهم و خنگ)

وحشی و طلب کار و یاغی و طبق اون چیزی که همه می گویند حساس

می دونم که می خندی اما حالا می خوام از طریق قانون جذب آن چیزی را که می خوام جذب کنم

حرفهام پر از نفرت و خشم و بغض و کینه بود و میدان مغناطیسی که درست کردم هم همین حس را داره جذب می کنه ؛ یعنی چی ؟ یعنی اینکه ممکنه الان بی اختیار یک اس ام اس ناقابل به یک دوست دور یا نزدیک بزنم و الکی یک کاری کنم که زیادی به من احساس نزدیکی کنه یا اینکه عصری جایی بریم که یه اونجا با یک آدم جدید آشنا بشوم و همین رفتاری که مثلا دارم با داد وقال ازش فرار می کنم را تکرار کنم و باز روز از نو و روزی از نو

1. مهرنوش بچه است و مثل یک مرغ چاق و خپل خنگه  1. مهرنوش بزرگ شده , مثل یک خانم شرایط را درک می کنه و تصمیم درست را می گیره و عمل می کنه

2.مهرنوش هیچ حد و مرزی برای کارهاش قائل نیست 2. مهرنوش با همه چیز و همه کس در حد خودشون برخورد می کنه و وارد حریم خصوصی کسی نمی شه

3.مهرنوش با همه حرف  می زنه و می خنده وشوخی می کنه 3.مهرنوش گرم و صمیمی هست و با متانت

4. بلند بلند حرف زدن ها و خنده های بلند مهرنوش گوش آدم را کر می کنه 4.مهرنوش خوش خنده است , خیلی خوب به حرفهات گوش می ده و قشنگ حرف می زنه و بعضی وقتها هم با خنده های بلندش آدم را سرحال میاره

5.مهرنوش توی مهمونی ها و مجالس همیشه کاسه داغ تر از آشه 5. مهرنوش همیشه آماده است که کمک کنه و توی خوب برگذار شدن مجلس به آدم یاری برسونه

6.مهرنوش حد ومرزش را با مردها حفظ نمی کنه  6. مهرنوش با همه مهربان و صمیمیه و خودش را برای کسی نمی گیره و رفتارش طوریه که هیچ کس نمی تونه بهش بی احترامی کنه یا از حد خودش تجاوز کنه

7.مهرنوش خنگ ونفهمه مثل چنارهای باغ کمیجان 7.مهرنوش به شعور و شخصیت آدم ها احترام می گذاره به این خاطر که به خودش احترام می گذاره و برای وجود خودش ارزش قائله

8.مهرنوش وحشی،طلب کار و یاغی و حساسه 8.مهرنوش همیشه شاکر و قدرشناسه و به خوبی می تونه احساساتش را کنترل بکنه

جملات را تغییر دادم شاید بعضی هاش مثل یک آرزو باشه ولی مهم اینه که جهت اون میدان مغناطیسی را تغییر داد ( این را می گوییم چون دارم احساس می کنم که آرام تر شدم و تصور نسبت به خودم تغییر کرده)

این همه چیزی بود که تا صفحه 42 کتاب قانون جذب یاد گرفته بودم این که جهت میدان را به سمتی تغییر بدهیم که تمایل داریم 

قانون جذب 1

نوامبر 5, 2007

همه ی ما به اندازه ی کمی فیزیک خوانده ایم و می دونیم که آهن ربا چرا آهن رباست و یک فلز چطور آهن ربایی می شه ( چون الکترون های فلز تحت تاثیر یک میدان مغناطیسی که در آن قرار گرفته ، در یک جهت قرار می گیرند)تمام موجودات ( تا آنجایی که من می دونم چه جاندار و چه بی جان) از اتم تشکیل شده اند ==> همه الکترون دارند و این الکترون ها می تونن هم جهت بشوند و آقای مایکل لوسیر در این کتاب قانون جذب تا صفحه 32 که من خوندم داره این را می گه که ما با توجه کردن به یک چیز خاص و یا هدف قرار دادن یک چیز و یا تصور اینکه ” وای خدا نکنه که ……” این میدان مغناطیسی را بوجود می آوریم و باعث می شیم نیروی مغناطیسی حاصل شده آن چیز ” خدا کنه ……..” یا ” خدا نکنه ..” را جذب خودمون می کنیم حالت ساده اش اینه که می گن آدم از هرچی بدش بیاد سرش میاد و یا اینکه اگر خدا چیزی را بخواهد پیامبر هم یکی میگذاره رویشاین جمله دومی را مطمئن نیستم که جهان شمول باشه و همه بفهمنش؛ اگر درنیافتیدش بی خیالش شوید و به باقی مطلب توجه فرمایید.