چرا راستی
دسامبر 25, 2007
یکبار یکی برام از زاهدی گفت که مدت خیلی زیادی تارک دنیا شده بود و رفته بود دور از آدمهای دیگه توی یک غار زندگی می کرده و انگار به درجات بالایی در عرفان هم رسیده بوده
نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که یک روز برگشته بود پیش آن آدم هایی که این همه مدت ازشون دوری کرده بود و تا یک پشه مونث از کنارش گذشته بود ………………
احساس می کردم که خیلی آرام شده ام ؛ و به گفته ی بقیه عوض شدم
اما امروز که … زنگ زد دوباره حس اینکه کسی به حریم من وارد شده زنده شد و به دنبال اون حس نفرت از همشون
از اونها که قبل از اینکه دهنت را باز کنی و شروع به حرف زدن بکنی دهنت را باز نکردی شروع می کنند به نقد کردن و اینکه ” ببین مهرنوش من این انتقاد را از تو دارم که وقتی دقت
می خوای بکنی اخم می کنی؛ اخم نکن , اخم نکن ؛ اه”
به من ایراد می گرفت که چرا فلان کلاس نرفتم یا فلان کار را نکردم جالبی ماجرا اینکه اگر بفهمه که مامان یا بابام چیزی به من گفتن ومن عمل کردم یا من کاری نکردم چون والدینم من را منع کردند؛ تشری به اونها و دعوایی زنجیره ای با من می کردند اونهم نه فقط یک بار بلکه به تعداد اعضای خانوادشون یعنی 4 تا
جالب تر اینکه آخرش خودشون گفتند ” آه ؛ من همیشه فضولی میکنم. ببخشید
و وقتی من گفتم که این حرفاتون فقط به خاطر اینه که نگرانید و میخواید راهنمایی کنید. حرفم را به منزله ی یه متلک قلمداد کرد و گفت “ای دختر دم بریده ی پررو”
بله
با سپاس
متشکرم و عذر می خواهم که سرتون داد نزدم و نگفتم که این چیز ها به شما هیچ ربطی نداره و هر کسی باید زندگی خودش رو بسازه و اگر می تونی برو این بکن نکن ها را برای بچه های خودت دربیار که خدا رو هم بنده نیستند و نمی تونی بهشون بگی بالای چشمان زیبای شما ابرویی خوش فرم و کمانیست
شاید
دسامبر 16, 2007
دوستان عزیز و مهربان و گل و بلبل من سلام
نمی دونم که تا آخر این مطلب دقیقا چی خواهم نوشت ولی قبلش می خوام اطمینان حاصل کنم که بدونید نمی خوام به هیچ کس توهین کنم و یا متلک بندازم یا هر چیز ناراحت کننده ی دیگه
( البته با این چیزی که گفتم فقط خیال خودم را راحت می کنه که ، آخی , گفتم؛ راحت شدم)
می خوام تغییر کنم
کلی نه
در حد شعور فعلیم
نمی خوام اینی باشم که الان هستم
شایدچند وقت دیگه که من را ببینید با خودتون بگید که خوب اینکه همونیه که بود و هیچ تغییری نکرده؛ اما بهتره بدونید که حتی در اون حالت هم تغییر کردم ؛ یک تغییر درونی . یعنی حسم نسبت به خودم عوض شده و دیگه این همه خود درگیری ندارم
اون موقع وقتی می خوام اذیتتون می کنم , وقتی خودم می خوام لهتون می کنم ؛ وقتی خودم می خوام بهتون محبت می کنم و یا وقتی که خودم می خوام ازتون گدایی محبت می کنم
نه اینکه یک سری رفتار هاییی را از خودم نشون بدم و اصلا ندونم که دارم چکار می کنم و بر اساس قضاوت بقیه نسبت به خودم و رفتارم جهت گیری کنم
اون موقع خودم را می شناسم
می دونم چرا کاری را کردم یا نکردم و حداقل می تونم در طرفداری از خودم به صورتتون سیلی بزنم بدون اینکه ثانیه بعدی خودم را لعنت کنم
رابطم را باهاتون کم خواهم کرد؛نپرسید چقدر چون خودم هم نمی دونم که دقیقا محدوده عملم در چه حد هست
می خوام دیگه از داخل زجر نکشم
هر غلطی که می کنم را بکنم ؛ اما ازش لذت ببرم
اگر الان توی ذهنتون دارید نصیحتم می کنید می خواید به یک شیوه ای کمکم کنید ازتون خواهش می کنم که این کار را نکنید
بگذارید خودم باشم
مطمئن باشید که خیلی بهتره برام
خیلی زیاد
اگر هم شما خوب درگیر زندگی خودتون باشید؛ این تصمیم و حرفهای من مدت زیادی ذهنتون را درگیر نمی کنه و می ره یک گوشه توی خاطراتتون تا بعد
شاید بشه این نوشته را یک وداع نامه خواند
وداع نامه یک مهرنوش که می خواد نباشه تا فرصت بودن را از مهرنوش های دیگه نگیره
دیگه نمی خوام رفتار آدم هایی را که از کنار می گذرند را نقد کنم
نمی خوام در مورد مسائل ایده داشته باشم
نمی خوام خوب ؛ یا در نوع خود خوب باشم
نمی خوام راضی نگه دارم
نمی خوام
نمی خوام
نمی خوام
میخوام فقط باشم
حالا که باید باشم؛ می خوام فقط باشم و از بودنم لذت ببرم