نفس عمیق
فوریه 18, 2008
بعضی وقتها فکر می کنم که باید یک نفس عمیق بکشم و دیگه نکشم
یک دم عمیق که تمام دنیا رو درون من فرو ببره و یک بازدم که بخواد تمام وجودم را بیرون بریزه و بعد در این گوشه از دنیا ( یعنی این گوشه ای که من وجود دارم؛بعنی برابر با ابعاد وجودم) سکوتی محض بوجود میاد و برای یک ثانیه شاید خلاء هست.
سمور قشنگ و محترم
فوریه 10, 2008
همیشه شب سمور را می شنیدم ولی هیچ وقت نمی دونستم که یعنی چی ،
فکر می کردم یعنی شبی که خیلی خلی سرده ولی نمی فهمیدم که این چه ربطی به سمور داره تا اینکه یک نفر برام توضیح داد که یک وقتهایی سمور حمله می کنه به جایی که حیوانات زیادی هست مثل لونه ی مرغ ها و شروع می کن به حمله کردن به اونها و از هم دریدنشون تا وقتی که همه جا پر از خون بشه و بوی خون همه جا را بگیره .سمور هیچ کدوم از آن لاشه ها را نمی خوره و فقط اون بوی خون هست که او را مست و آرام می کنه. وبعد او اون محل را ترک می کنه و میره پی کارش
احساس کردم که خیلی ها و بیشتر از همه خودم در مورد عشق یعنی دوست داشته شدن مثل یک سمور عمل می کنند.یعنی تمام تلاش از جمله ناز و عشوه و قر و قمیش و …. هر تبحر دیگه ای را به کار می ببندند تا اینکه حداقل یک نفر نگاه موافقی بهشون بندازه یا اینکه بهشون بگه دوستت دارم و بعد……. اون یعنی من مست می شه و همین براش کافیه و بعد هم دلش می خواد که اون شخص بره به جهنم و دیگه حرف زیادی نزنه و به همه هم می گه که ای وای این دست از سر من بر نمی داره ای وای اه وای چقدر این یارو دیوانه و کنه است چی خیال کرده که اینطور گیر داده به من؟ پررو
سکته
فوریه 10, 2008
دیروز رفتم بودم پیش یک خانم محترمی
همیشه مقاوم و با روحیه بود و خیلی خوب می تونست مسائل را حلاجی بکنه و هم خودش و هم دیگران را آرام بکنه.
دیروز برای اولین بار بود که دیدم اصلا حالش خوب نیست ؛ سیاه پوشیده بود اما هر دلیلی می تونست وجود داشته باشه که کسی سیاه بپوشه فقط چیزی که خیلی خیلی عجیب بود بد بود حالش بود و عجیب تر اینکه خودش هم گفت که حالم خوب نیست ، اصلا خوب نیستم.
شوهرش از بعد از انقلاب به اصطلاح پاک سازی شده بود و دیگه فقط و فقط زنده بود و هیچ کاری غیر از نفس کشیدن نمی کرد ؛ تازه اونهم نه توی تهران . رفته بود یک شهر دیگه
گفت که شوهرش مرده
10 روز پیش سکته کرده بود
از اول مهر بهش گیر داده بودند و هی کشانده بودنش برای دادگاه
بله
درست حدس زدید
باری اخاذی
اون خدا بیامرز پاک سازی شده بود و دیگه نمی تونست جرمی مرتکب بشه
عزیز
فوریه 6, 2008
دختر و بچه ی بزرگ بود یعنی هست
قد بلند و بور و خوشگل بوده، در حدی که خواهر هاش و احتمالا برادرش “عزیز” صداش می کردند
هنوز هم خوشگله، خیلی
و وقتی با بقیه حرف می زنه خیلی خیلی قشنگ و با احترام حرف می زنه
اما نمی فهمم که چرا این آدم خوب و به قول مامانم آدابدان و مدیر به این روز افتاده که همیشه هشت اش گرو نه اش هست و از زندگیش راضی نیست و با سیلی صورت خودش را سرخ نگه میداره؟
می گفتند که خیلی شیک پوش و هنرمند بوده و توی رفتارش با اصول بوده طوری که بعد از ازدواج خانواده شوهرش نمی گذاشتن به دیدن خانواده اش بره تا خدای نکرده از دستش ندهند و یک موقع اون پسرشون را ترک نکنه . ههه ، چه تفکرات صد من یک غازی .
اون الان هم که جونش از دست اون پسر به لب رسید ، اون را ترک نکرده چه برسه به اون موقع که به قول مامانم روزگار خوش زندگیشون بوده.
بعضی وقتها که مامان تعریف می کنند می گویند که ” عزیز و شو هرش خیلی خوش بودند آخر هفته ها اد و ید را برمی داشتند و میامدند اراک پیش ما و همیشه از قنادی ….. شیرینی می خریدند و می آوردند. وای چه شیرینی هایی.وای چه روزگار خوشی داشتیم و چقدر مردم اون زمان خوش بودند “
بعضی وقتها که کفری هست می گه که ” …. میامد و عزیز باهاش نبود. می پرسیدیم پس عزیز کو؟ می خندید و می گفت حالا می یاد و ما می فهمیدیم که دوباره سر راه اول رفته بیمارستان بچه ای که حامله هست را سقط کنه و بعد بیاد.”
خوبه که این کار را می کرد وگرنه فکر کنم الان لشکر صاحب زمان کامل بود دیگه.
بچه بزرگش که همون اد هست نوه بزرگ به حساب میاد و35 سال را رد کرده و بچه ی کوچیکش عطار متولد 18 بهمن 1363 هستش یعنی 5 ماه از من کوچیک تر. خودش از مامانم 12 سال بزرگتره یعنی با عطار 36 سال اختلاف سن داره. منصفانه است نه؟
غیر از ابرو پیوسته هیچ کدوم دانشگاه نرفتن , عطار که ماشاالله ؛ نکرد سال آخر را مثل آدم بخونه و دیپلمش را بگیره.
از ید و زندگیش راضی هست و عروسش را دوست داره و اد و زنش هم بروند بمیرند
مامان میگه که هیچ وقت دلش نمی آمد به بچه هاش تند صحبت کنه و یا مجبورشون کنه به کاری ؛ و همیشه کار و مسئولیت را به عهده خودش می گرفته و این دفعه هم می گفتند که مقداری از درس نخوندن اد و ید به خاطر همین گردش های بین شهری آخر هفته ها بوده و خونه همیشه پرمهمان اونها بوده یعنی اینکه هیچ وقت یک محیط آرام نداشته اند که درس بخونند و هیچ زور و اجباری هم که بالای سرشون نبوده برای درس خوندن ؛ اونها هم که ……………….
بعضی وقتها یک دفعه می زنه به صحرای کربلا و از بچه هاش بد می گه مخصوصا از بی انصباطی و نا مرتب بودن ابرو پیوسته و اینکه خیلی قد و یک دنده است و من و مامان هم حرص می خوریم هم از دست اونها و هم از دست این که این طور زیر آب بچه هاش را جلوی ما میزنه ولی جلوی خودشون نمی تونه نازک تر از گل بهشون بگه
ای بابا