نوروز
مارس 4, 2008
عجب چیز غزیب … نه آشنا …. نه عزیزیه این نوروز
شاد و سزنده ام کرده
هم من را و هم مامان را
مامان را داره از سوگ فوت همسایمون در می آد ، البته در حدی که وقتی من آهنگ می گذارم دوباره نمی گه توی این ساختمان یه آدم مرده؛ صدای آهنگ را کم کن…….
می رقصه
شاده
هر چند که برای اینکه سال تحویل توی خونه ای که اون نیست نباشه حاضر شده بود حتی تا دارقوز آباد هم بره تا فقط نباشه؛
تا لحظه سال تحویل اینجا نباشه
مثل همیشه امسال هم لحظه ای که سال تحویل بشه مامان میزنه زیر گریه ؛ به یاد اونی که خیلی خیلی وقته که پیش ما نیست ، به یاد اونی که به خاطرش من حاضر نشدم نوشته هایی که آتوسا خواسته بود برای مامان بخونم را بخونم تا دوباره جیگرش خون نشه و همه چیز و همه جا را سیاه نبینه
نمی دونم امسال سال تحویل چطور می شه؛ وقتی بیرون از خونه هستیم و نمی دونم چطور می خوایم سفره هفت سین را گرد هم بیاریم . همه چیزش به کنار ؛ سبزه و ماهی قرمز را بگو
راستی به نظر شما می شه به شیوه کاغذ و تا ( اریگامی ) ماکت سفره هفت سین را بسازم؟
مثل یک کارت پستال برجسته با 7 تا ….. نه نه با تخم مرغ و آینه و شمع و نرگس .. با 10 تا جا برای چسباندن عکس ها
ای ول
هم اکنون می رم تو کارش
عکسش را براتون می فرستم
چاکریم
ورم و جیر جیر
مارس 2, 2008
چرا امروز تموم نمی شه؟
مخ ام تعطیله و دارم هی گند می زنم
کاری را می کنم که دقیقا نباید بکنم
می گن با خط یک شماره نگیر، راحت و با سرعت تمام از طریق خط یک شماره می گیرم
بانک ارزی و ریالی را قاطی می کنم
و بیشتر از همیشه خودم را می بازم
من دارم کارها را خراب می کنم؟
مرتب نیستم
شرایط را بدتر می کنم؟
می ترسم
مثل همیشه
و نگرانم و کلی غصه دار حتی
فکر آبی از ذهنم نمی ره ، همش مثل پتک می خوره توی سرم و دوباره عصبانی ام می کنه
منم خوشم می آمده و می آد که خودم را عذاب بدم ها
برای بار 1000 ام یادم افتاده که وقتی با عشق درخت بیرون بودم جوری رفتار می کردم که انگار مامانمه . از هفت دولت آزاد و فکر هیچی نبودم و ……………… ای بابا
مامان می گفتند : ببین ، هیچ کدومشون به اندازه ای که من با تو راحتم و بهت اعتماد دارم با بچه هاشون راحت نیستند. تو باید قدر این را بدونی .
حوصله ی حرف زدن با هیچ کدومشون را نداشتم
اوف که اصلا نمی فهمه من چی می گم
کانی منتظره تا حرف همه را نقض کنه ، حتی اگر شده بخواد در مدح گرفتن زن دوم توسط مردان پا به سن گذاشته داد سخن سر بده
اون یکی هم که به حرف هاش هیچ اعتباری نیست
کار می کردم
کار می کردم
لبخند می زدم
حرف گوش می دادم
بچه ی گلی بودم
و با این نقاب داشتم از واقعیت و از موقعیت هایی که ازشون می ترسیدم ، فرار می کردم
وای وقتی فهمیدم بچه های کانی میخوان بیان با تمام توان دست به دامن خدا شدم که نههههههههههههه
برای مامان می گفتم فرق اینکه بچه ها می آمدند و نمی آمدند مثل تفاوت دیدن یک فیلم [ اعصاب خوردکن] توی سینمایی با سیستم صوتی عادی و دالبی بود.
بابا می گفتند چرا آخه تو این طور فکر می کنی ؟ باید تفکرت را عوض کنی مگه دفعه قبل که فیلم ” ورم و جیر جیر ” را توی سینمای دالبی دیدی بهت بد گذشت که این دفعه قبل از وارد شدن به سینما این همه اعصابت خورد شده بود؟
نمی دونستم چی بگم
کمی مکث کردم و بعد گفتم نه ، خوش گذشت
بابا رو ترش کرد و هیچی نگفت