سکوت

آوریل 24, 2008

 

 

وقتی سکوت می کنن و حرف نمی زنند ، اون حرف های میشن چاشنی و یکدفعه یکی با مهربونی با با امر کردنش یا یک سوال باعث شعله ور شدن اون چاشنی می شه

رفتار بعد از آتش گرفتن هم مثل همیشه یک چیزه با پا محکم و پیاپی می کوبند روش تا خاموش بشه

خاموش می شه یا شاید گرماش رااز دست می ده

اما از بین نمی ره

 

 

موقع خمیازه کشیدن حرف نزن ، آدم یاد کینگ کنگ میافته

مامان و جنگل

آوریل 5, 2008

 

 

 

اینقدر گفتم من بچه هستم و نمی فهمم و قدرت تصمیمی گیری ندارم و بچه گونه حرف زدم که بالکل همه باورشون شده که من بچه ام و …………..

 

 

مامان خاطره ای تعریف می کنند از یک شب که با فامیل برای گردش رفتند جنگل.

مامان و بابا ، خاله ( ها ) و شوهر خاله ( ها )( نمی دونم چند تاشون بودند) و دایی و زن دایی.

جنگل تاریک بوده و اندکی وهمناک  

مامان جایی تنها بودند که یک دفعه چیز وحشتناکی به نظرشون میاد ؛ از ترس فریاد می کشند و شروع به دویدن می کنند.

به نظر  میاد که همزمان با مامان بقیه هم چیز یا چیزهای دیگری را می بینند و شروع می کنند به فریاد کشیدن و دویدن .

مامان از اینکه اونها می دویدند بیشتر وحشت زده می شه و فکر می کنه که اون چیز عجیب غریب دنبال بقیه افتاده و به فریاد و سرعت دویدنش اضافه می کنه ….

همیشه خاطره همین جا قطع می شه و مامان می گن که بقیه هیچ چیزی ندیده بودند ، فقط از احساس ترس من و فریاد و فرارم اونها هم ترسیده بودند و ترس اونها عامل تشدید ترس من شده بود و بالعکس

 

حالا ترس و بی قدرتی من برای زندگی کردن شده حکایت مامان و جنگل