گردباد

سپتامبر 21, 2008

مثل يك گردباد بود

يا شايد هم هست

نمي دونم

شايد بهتر باشه كه در موردش ننويسم تا بعد

روزمرگي

سپتامبر 9, 2008

خيلي زود با شرايط وفق  پيدا مي كنم و همه چيز برام عادي مي شه

اين خيلي خوبه كه قدرت تطابق دارم اما خيلي بده كه به روزمرگي مي افتم

اون هم به اين سرعت

معاون محل

آدي

ليدي

الهام

اعظم

و بقيه

همه و همه كلي حرف دارند براي گفتن

كلي مطلب دارند براي يادگرفتن

و من خيلي راحت دارم از  كنارشون مي گذرم

ادامه دارد

حالم خوب نيست

سپتامبر 8, 2008

دلم گرفته ، خيلي خيلي خيلي

خورشيد خانم با يكي ازدواج كرده كه من احساس مي كنم دوستش نداره يعني فقط با اين ازدواج كرد كه قاعله تموم بشه و يه مشكل از مشكلاتش كم بشه ( مشكله آي چرا تو شوهر نمي كني و آي تو ترشيدي)

جناب نخبه هم غرق شدند در جلسات هميشگي شون،

بله بله بله، همه اين جلسات بهانه بود

بهانه اي براي خودش نه براي من

من هرچند وقت يك بار حال بچه اي را پيدا مي كنم كه گوشه ي بيسكوييتش شكسته و …

از دوستانم دور افتادم

خيلي

حتي از فاميل و آشنايان

من براي خودم يك جزيره سرگرداني درست كرده ام