حالم خوب نيست
سپتامبر 8, 2008
دلم گرفته ، خيلي خيلي خيلي
خورشيد خانم با يكي ازدواج كرده كه من احساس مي كنم دوستش نداره يعني فقط با اين ازدواج كرد كه قاعله تموم بشه و يه مشكل از مشكلاتش كم بشه ( مشكله آي چرا تو شوهر نمي كني و آي تو ترشيدي)
جناب نخبه هم غرق شدند در جلسات هميشگي شون،
بله بله بله، همه اين جلسات بهانه بود
بهانه اي براي خودش نه براي من
من هرچند وقت يك بار حال بچه اي را پيدا مي كنم كه گوشه ي بيسكوييتش شكسته و …
از دوستانم دور افتادم
خيلي
حتي از فاميل و آشنايان
من براي خودم يك جزيره سرگرداني درست كرده ام
تو ندیدی
چه غریبه جزیره
یه خاکه
توی آب اسیره
همیشه
تو هراس مرگه
که روزی
زیر آب نمیره
چه تعبیر زیبایی به کار بردی
کیف کردم
مهر نوش عزیزم
و اقعا کجائی ؟ خیلی دو ر شد یم خیلی دو ر از رفاقتها و صحبتها و حتی ر یکی سوم ر است راستی چی شد خانم خانما؟
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانی ام را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانی ام را حس نکرد