جلسه
ژانویه 28, 2009
امروز جلسه بود
نه توي انجمن يه جاي ديگه ؛ من دير رسيدم و جا موندم
مثل هميشه
يعني اين اتفاق يك بار دگه هم رخ داده بود
الان توي انجمن هستم و حوصلهي هيچكاري را ندارم
حتي و حتي حرف زدن
دوباره آرزوي تموم شدن يك روز ديگه را دارم
يك روز كه مي تونه يك روز بزرگ توي زندگي باشه
راستي يك همكار به همكارام اضافه شده كه هنوز اسمي براش نگذاشتم
ممممممممم
چه اسمي براش بگذارم؟
خانم پنبه اي
آره اين خيلي اسم خوبيه
امروز با خانم پنبهاي خيلي گپ زديم
بله؟ گفتم كه حوصله حرف زدن ندارم؟
خوب الان حوصله ندارم
اااااااا
دهه
هرچي من بگم
بله داشتيم با خانم پنبهاي حرف مي زديم در بارهي عشق سيب و پروفسور هيچ وقت ، و به اين نتيجه رسيد كه من خيلي بهشون رو دادم و موافق بود با اينكه من هنوز تكليفم با خودم مشخص نيست
و آخر من به اين نتيجه رسيدم كه هنوز تنبه اموقز نشدم
سعي نكن اون عبارت را متوجه بشيد منظورم اين بود كه هنوز عاشق نشدم
و همه برام افراد گذرا هستند
مثل كسي كه ممكنه توي ايستگاه مترو بهش كمك كنم كه ساكش را تا بالاي پله ها ببره و در اين حين با هم حرف بزنيم
يا كسي كه با هم همكلاس باشيم
يا هر كس ديگه اي
همه يك مدت كوتاه هستند
همه يك مدت كوتاه خواهند بود
و من با همه يك جور رفتار مي كنم