الاغ

سپتامبر 30, 2009

مهرنوش الاغ تو دوستم داری

تو دوستم داری الاغ

چیزی بیشتراز دوست داشتن

برای همین هم هست که گارد گرفته بودی و همه چیز را کتمان می کردی

……

من بس نمی کنم

ضد مهران

سپتامبر 28, 2009

ضد مهران مدت خيلي زيادي هست كه از كسي طلب داره و كارش شده دادگاه و شكايت و مأمور و وكيل و كشيك كشيدن

من از 25 فروردين 1387 اينجا كار مي كنم  ، اون يك سال قبل از من اومده بود و ماجراي اين طلب كاري مال قبل از اومدنش بود ؛ در اصل از رئيس قبليش طلب داره

نه ، نمي دونم دقيفا چند ميليون !

پريروز با يه بزرگتر رفته بود دم خونه ي اون رئيس ؛ صبح كه برگشته بود صورتش حالت عادي نداشت

حركت پلك‌‌هاش همزمان نبود و احساس مي كردم چشم چپش از گوشه  كمي به سمت پايين متمايل شده و گوشه چپ دهنش هم كمي به سمت پايين متمايل شده

نگران شدم خيلي

داشت ماجراي روز قبل را برام تعريف مي كرد و تعريف نكرده هم معلوم بود كه چقدر بهش فشار اومده ؛ اميدوار بودم كه فقط يه حالت عصبي گذرا باشه و هيچي بهش نگفتم

امروز صبح طبق روال هميشه بعد از كارت زدن شروع كردم به سلام كردن به همه ي ملت

داشتم مي رفتم بالا كه صدايم كرد

گفت : خانم بهادري ، صورت من تغيير كرده؟

– آره

- خيلي؟

– به نظرم يه كم عضله صورتتون كمي مشكل پيدا كرده

- امروز صبح احساس كردم كه چشمم را ندارم ( اين يعني كه چشم اش خيلي درد مي كنه ) نمي دونم از ديشب چي شده

– ديروز هم همین طور بود

- دیروز به این شدت نبود امروز خیلی بد شده ، حس می کنم مثل آدم هاییی شدم که سکته ی خفیف کردن ؛ پس تو هم احساسش می کنی آره؟

- نمی دونم چکار کنم

– می خواید از مامان سراغ یه دکتر خوب را بگیرم؟

- نه ، حالا تا ظهر صبر می کنم اگر بهتر نشدم می رم دکتر

ساعت 10 یا 10.30 بود که گفت احساس می کنم پشت سرم ، این گوشه گرفته  ، می گم شاید یه خاطر سرما خوردگی باشه و سینوس هام ،دکتر یغمایی صبح ها هست؟

– آره هست ، فکر کنم تا 12 با شه

- پس از اینجا می رم پیشش تا ببینم چی می شه

– شما باید برید به مدت استراحت کنید ، گوشیتون هم خاموش باشه و با هیچ کس هم حرف نزنید ؛ به استراحت مطلق

…………

زنگ زد که داره می ره و این کار و اون کار را به من سپرد

توی دفتر ساعت خروجش را 10.55 دقیقه نوشته

از ساعت 13 از آمنه پرسیدم ، تو متوجه تغییر حالت صورت خانم ف…. شدی؟ نشده بود اصلا

به لیدی گفتم که خیلی نگران ضد مهران هستم ( و با نا باوری تمام دیدم که اصلا متوجه تغییر حالت صورت ضد مهران نشده )

لیدی گفت که کجاست الان ؟ از دکتر برگشته ؟ یه زنگ بهش بزن ببین چی شده؟

زنگ زدم

برای اولین بار توی این مدت آشنایی گوشیش خاموش بود ( اون هیچ وقت گوشیش را خاموش نمی کرد ، حتی وقتی از خستگی داشت بیهوش می شد و می خواست که فقط بخوابه

به لیدی گفتم ، گفت خوب به مطب زنگ بزن بگو با همکارم کار واجب دارم و موبایلش خاموشه ، الان توی مطب نیست ؟

زنگ زدم و تازه یادم افتاد که دکتر یغمایی بین 12 تا 15 نیست ؛ این تیر هم به سنگ خورد

به لیدی گفم و بعد به خونشون زنگ زدم ، هیچ کس گوشی را برنداشت

به موبایلش زنگ زدم  ، خاموش بود همچنان

به برادرش اس ام اس زدم ؛ سلام  خوبی ؟ چه خبر  ؛ هیچ جوابی نیامد

به موبایلش زنگ زدم ، خاموش بود

با برادرش تماس گرفتم ، 2 بار ، جواب نداد

الان همه امیدم به رسیدن ساعت 15 و تماس با مطب دکتر هست

دعا بفرمایید لطفا

همین الان تونستم باهاش تماس بگیرم

الان میاد انجمن

 

 دیروز با سلام و صلوات و کلی خوشحالی تشریف بردم خیابان مدبر برای خرید وسایل شیرینی پزی

چون که می خواستم حتما برای مامان جونم ( مادر بزرگ مادری ام ) شیرینی بپزم و ببرم

وردنه خوشگل خریدم با دو تا قالب شیرینی پزی

بعدش هم آرد و کره خریدم و بسوی خانه روانه شدم

خمیر دقیقا همونی شد که می خواستم ، حسابی متراکم و یک دست

بعد هم قالب زدم

این هم عکسش

شیرینی های قالب زده شده

شیرینی های قالب زده شده

بعد هم که فر و خنک شدن و مارمالاد هلو که شد این پایینی

شیرین بسته بندی شده

 

و این هم تصویر امروز صبح شیرینی

تصویر نهایی شیرینی

چیه خوب

شیرنی توی شکم این هاست دیگه

البته بعد از مقدار کثیری به به و چه چه

سرکارخانم مهرنوش بانو با شادی بسی زیاد در کلاس شیرینی پزی ثبت نام نموده اند و جمعا از زمان ثبت نام ؛ تنها یک جلسه در این دوره حضور داشته اند که در طی آن به رویت پخت سه نوع شیرینی نایل آمده و جزوه مواد و طرز تهیه شیرینی های فوق الذکر را دریافت نموده اند.

این شیرینی ها شامل :1. بیسکوییت کره ای   2. تارت نارگیلی     و  3. نمی دونم چی چی ؟ می باشند.

بیسکوییت کره ای خیلی خوب شد و فک همه را چسبوند به زمین

تارت نارگیلی خیلی بد شد  خميرش خيلي ترد شد و مخلوط نارگيري كه داخل ريختم بيش از حد سفت شد ؛ تصور بفرمايييييييييييييد

و اما شيريني سوم

ديشب درستش كردم ؛ در حين صحبت كردن با آتوسا و همون موقع هم بهش قول دادم ( يعني ازش قول گرفتم ؛ شايد هم درخواست كردم ، نميدونم) كه فردا يعني امروز بياد ببينمش تا بهش شيريني بدم

بيچاره ي طفلك

اين عكس شريني هاست وقتي داشتن مي پختنDSC00002[1]

اين هم عكس شريني هاي داغه داغ كه تازه از روي سيني فر برداشتم

DSC00004[1]

و اين هم پايان كار شيرنيهاي مارمالاد هلو دار و جفت شده

DSC00005

خلاصه كه اين شيرني هم به ميزان زيادي بي مزه مي باشد

اميدوارم بروبچس دستاشون را شسته باشند تا بتونن به مدد انگشتان دستها اين شريني ها را فرو بدهند

همين

سخته

سپتامبر 19, 2009

يك عاشق متعصب

اون هم نسبت به كي؟

 مننننننننننننننننننننننننننننننن مهرنوش بهادري كه اينهمه شيطونه

از چهارشنبه شب خونه ماست و گفته كه مي خواد تا سه شنبه هم بمونه ( چون دوشنبه 30 شهريور هست)

خيلي راحت فقط يك راه جلوي پام گذاشته ، قبول كردن هر آنچه كه مي خواد

ديروز يه نه كوچولو بهش گفتم و تقريبا داشت سيل پارك ساعي را مي برد

گفت كه اين كار را باهاش نكنم ؛ گفت كه ديگه نمي تونه ؛ گفت اگر قبول نكنم همه چيز را رها مي كنه و بالكل مي شه يه آدم ديگه

نوشته هايش را برام آورده بود ؛ سخت بود فهميدنش ، خيلي  ( به شيوه اي كه توي دانشگاه درس مي خوندم ، خوندمشون )

اون اصرار مي كنه و من هم سرسختم و جواب نمي‌دم 

مامان به زودي براش غش مي كنه ؛ بابا كلا باهاش مشكلي نداره ، خوب البته نبايد هم داشته باشه

مامانش گفتن كه رفتي اونجا قول ازدواج نديا پسرجان و اونهم توي دلش گفته اگر اين را نخوام پس چي اون وقت آيا؟ ( البته اين حالت نقل و قول برگرفته از حالت صحبت كردن من هست)

بامزگيه تلخ ماجرا اينه كه هم اون  و هم مامان احساس و فكر مي كنند كه من خيلي دوستش دارم ؛ قسم حضرت عباس و ايل و تبارش هم باعث نمي شه كه بي خيال بشن

******************************************************

چقدر خوبه كه بارون مياد

من بوي بارون را خيلي دوست دارم

دوستان من ، نه!

سپتامبر 14, 2009

داره مياد

كي؟ پرفسور هيچ وقت ديگه http://mehrnoosh.wordpress.com/2007/11/13/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%da%a9%d9%85/

كي ؟ پنج شنبه ؛ گفت كه طاقتش تموم شده و ديگه نمي تونه تحمل كنه

من هم حواله اش كردم به سوي مامانم ، گفتم از اون اجازه بگير براي آمدن

از من پرسيد تلفن مامانت روشنه؟ گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ‌ره

البته روشن هست اما نمي دونم چه جوابي بده يا اصولا جواب تلفن پروفسور هيچ وقت را بده يا نه

دوستان ،من از خانواده ‌اش خوشم نمياد و اون ديوونه ي منه

دوستان من چهار شنبه كه باهام حرف زد تنها چيزي كه تونستم به مامان اينا بگم اين بود كه « من ديگه نمي تونم جلوي امير‌حسين مقاومت كنم»

مامان هامون به ميزان زيادي از نظر اخلاقي به هم شباهت دارند

باباش يه مذهبي دو آتشه است كه فقط خودش و پسرش مشروب مي خورند و دختراش اصولا از مشروب خوردن بدشون مياد

اصلا اين ها به درك

دوستان من ، من مي ترسم

از خواهرهاش ، از مادرش ، از همه

مي ترسم

هرچند كه همه چيز را پاي سمور بازي خودم مي دونم http://mehrnoosh.wordpress.com/2008/02/10/%d8%b3%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%82%d8%b4%d9%86%da%af-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d9%85/#comments

فحش خور ملسه !

سپتامبر 5, 2009

شاه به تیمسار گفت : این دوتا ( یعنی من و ضد مهران )خیلی کند کار می کنند به نظرت باید چکار کنیم؟

گفتم : یه موتور بهمون وصل کنید.