اندر احوالات حرفه ای شدن در شیرینی پزی
سپتامبر 28, 2009
چون که می خواستم حتما برای مامان جونم ( مادر بزرگ مادری ام ) شیرینی بپزم و ببرم
وردنه خوشگل خریدم با دو تا قالب شیرینی پزی
بعدش هم آرد و کره خریدم و بسوی خانه روانه شدم
خمیر دقیقا همونی شد که می خواستم ، حسابی متراکم و یک دست
بعد هم قالب زدم
این هم عکسش
![DSC00001[4] شیرینی های قالب زده شده](http://mehrnoosh.files.wordpress.com/2009/09/dsc000014.jpg?w=300&h=225)
شیرینی های قالب زده شده
بعد هم که فر و خنک شدن و مارمالاد هلو که شد این پایینی

و این هم تصویر امروز صبح شیرینی

چیه خوب
شیرنی توی شکم این هاست دیگه
البته بعد از مقدار کثیری به به و چه چه
اندر احوالات شیرینی پزی من
سپتامبر 26, 2009
سرکارخانم مهرنوش بانو با شادی بسی زیاد در کلاس شیرینی پزی ثبت نام نموده اند و جمعا از زمان ثبت نام ؛ تنها یک جلسه در این دوره حضور داشته اند که در طی آن به رویت پخت سه نوع شیرینی نایل آمده و جزوه مواد و طرز تهیه شیرینی های فوق الذکر را دریافت نموده اند.
این شیرینی ها شامل :1. بیسکوییت کره ای 2. تارت نارگیلی و 3. نمی دونم چی چی ؟ می باشند.
بیسکوییت کره ای خیلی خوب شد و فک همه را چسبوند به زمین
تارت نارگیلی خیلی بد شد خميرش خيلي ترد شد و مخلوط نارگيري كه داخل ريختم بيش از حد سفت شد ؛ تصور بفرمايييييييييييييد
و اما شيريني سوم
ديشب درستش كردم ؛ در حين صحبت كردن با آتوسا و همون موقع هم بهش قول دادم ( يعني ازش قول گرفتم ؛ شايد هم درخواست كردم ، نميدونم) كه فردا يعني امروز بياد ببينمش تا بهش شيريني بدم
بيچاره ي طفلك
اين عكس شريني هاست وقتي داشتن مي پختن![DSC00002[1] DSC00002[1]](http://mehrnoosh.files.wordpress.com/2009/09/dsc000021.jpg?w=174&h=81)
اين هم عكس شريني هاي داغه داغ كه تازه از روي سيني فر برداشتم
![DSC00004[1] DSC00004[1]](http://mehrnoosh.files.wordpress.com/2009/09/dsc000041.jpg?w=160&h=68)
و اين هم پايان كار شيرنيهاي مارمالاد هلو دار و جفت شده

خلاصه كه اين شيرني هم به ميزان زيادي بي مزه مي باشد
اميدوارم بروبچس دستاشون را شسته باشند تا بتونن به مدد انگشتان دستها اين شريني ها را فرو بدهند
همين
سخته
سپتامبر 19, 2009
يك عاشق متعصب
اون هم نسبت به كي؟
مننننننننننننننننننننننننننننننن مهرنوش بهادري كه اينهمه شيطونه
از چهارشنبه شب خونه ماست و گفته كه مي خواد تا سه شنبه هم بمونه ( چون دوشنبه 30 شهريور هست)
خيلي راحت فقط يك راه جلوي پام گذاشته ، قبول كردن هر آنچه كه مي خواد
ديروز يه نه كوچولو بهش گفتم و تقريبا داشت سيل پارك ساعي را مي برد
گفت كه اين كار را باهاش نكنم ؛ گفت كه ديگه نمي تونه ؛ گفت اگر قبول نكنم همه چيز را رها مي كنه و بالكل مي شه يه آدم ديگه
نوشته هايش را برام آورده بود ؛ سخت بود فهميدنش ، خيلي ( به شيوه اي كه توي دانشگاه درس مي خوندم ، خوندمشون )
اون اصرار مي كنه و من هم سرسختم و جواب نميدم
مامان به زودي براش غش مي كنه ؛ بابا كلا باهاش مشكلي نداره ، خوب البته نبايد هم داشته باشه
مامانش گفتن كه رفتي اونجا قول ازدواج نديا پسرجان و اونهم توي دلش گفته اگر اين را نخوام پس چي اون وقت آيا؟ ( البته اين حالت نقل و قول برگرفته از حالت صحبت كردن من هست)
بامزگيه تلخ ماجرا اينه كه هم اون و هم مامان احساس و فكر مي كنند كه من خيلي دوستش دارم ؛ قسم حضرت عباس و ايل و تبارش هم باعث نمي شه كه بي خيال بشن
******************************************************
چقدر خوبه كه بارون مياد
من بوي بارون را خيلي دوست دارم
دوستان من ، نه!
سپتامبر 14, 2009
داره مياد
كي؟ پرفسور هيچ وقت ديگه http://mehrnoosh.wordpress.com/2007/11/13/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%b9%d9%84%db%8c%da%a9%d9%85/
كي ؟ پنج شنبه ؛ گفت كه طاقتش تموم شده و ديگه نمي تونه تحمل كنه
من هم حواله اش كردم به سوي مامانم ، گفتم از اون اجازه بگير براي آمدن
از من پرسيد تلفن مامانت روشنه؟ گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآره
البته روشن هست اما نمي دونم چه جوابي بده يا اصولا جواب تلفن پروفسور هيچ وقت را بده يا نه
دوستان ،من از خانواده اش خوشم نمياد و اون ديوونه ي منه
دوستان من چهار شنبه كه باهام حرف زد تنها چيزي كه تونستم به مامان اينا بگم اين بود كه « من ديگه نمي تونم جلوي اميرحسين مقاومت كنم»
مامان هامون به ميزان زيادي از نظر اخلاقي به هم شباهت دارند
باباش يه مذهبي دو آتشه است كه فقط خودش و پسرش مشروب مي خورند و دختراش اصولا از مشروب خوردن بدشون مياد
اصلا اين ها به درك
دوستان من ، من مي ترسم
از خواهرهاش ، از مادرش ، از همه
مي ترسم
هرچند كه همه چيز را پاي سمور بازي خودم مي دونم http://mehrnoosh.wordpress.com/2008/02/10/%d8%b3%d9%85%d9%88%d8%b1-%d9%82%d8%b4%d9%86%da%af-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d9%85/#comments
فحش خور ملسه !
سپتامبر 5, 2009
شاه به تیمسار گفت : این دوتا ( یعنی من و ضد مهران )خیلی کند کار می کنند به نظرت باید چکار کنیم؟
گفتم : یه موتور بهمون وصل کنید.
ببخشید
آگوست 30, 2009
عذر می خوام که گاهی دوست دارم و گاهی نه
عذر می خوام که همیشه نمی تونم حرف هایت را درک کنم
عذر می خوام که وقتی پیشت بودم دوست نداشتم و وقتی ازت دور بودم دلم برات تنگ می شد
عذر می خوام که همه فکر می کنن من دختر شاد و راحتی هستم اما در واقع همیشه بیشتر وقت ها موذب هستم و بلند می خندم تا خودم هم فراموش کنم که چرا دلم شاد نیست
عذر می خوام که از روزی که با مروارید حرف زدم ؛ دیگه دلم نمی خواست با مامانت حرف بزنم و برای همین بهشون دروغ گفتم که شماره هیچ کس را ندارم
البته این دیگه به عذر خواهی نمی رسه ؛ من دروغ گفتم ؛ دروغ هم دروغه
عذر می خوام که احساس کردم که دلت برایم تنگ می شه و به وجودم احتیاج هست اما نمی خواستم باشم
عذر می خوام که این حرف را زیاد شنیدی از آدم های زیاد اما این اشکال از من بود که به قول “ضد مهران” هنوز بچه ام
شوشو 2
آگوست 28, 2009
یو هووووووووووووووووووووووووووووووووو
یک ساعت پیش فهمیدم زن مخمل هم سن من هست
می دونید یعنی چی؟
یعنی از شوشو پنح سال بزرگتره
عروسی شاهانه ، ان شاءالله مبارکش بادددددددددددددددددددددددددد
شوشو همچنان به اس ام اس ها جواب نمی ده
از طریق جادوگری هم نتونستم بهش نزدیک بشم
دعا بفرمایید لطفا
شوشو
آگوست 25, 2009
مخمل زن گرفته
شاپرك خانم به هيچ عنوان با ما در ارتباط نيست
شوشو پريروز كه باهاش حرف زدم حالش خيلي خيلي بد بود ؛ بعد از مدتها بود كه حسابي بهم ريخته بود و براي همين هم به تماس هيچ كس پاسخ نميداد و حتي براي ايرانسل اش هم شارژ تهيه نكرده بوده.
از پريروز تا حال هم نه جواب اس ام اس ميده و نه زنگ
نمي دونم چكار كنم
يعني مي دونه؟ از مخمل بعيد نيست كه بهش گفته باشه
خدايا چكار كنم؟
![]()
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن
همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
همیشه راه پروازشو بستن، همیشه رو خیالش خط کشیدن
به دیوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل
همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا
نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده
یه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه
ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن
می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید
صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
حالم بده
آگوست 11, 2009
حالم بده چون ديروز عصر و امروز صبح «ضد مهران» را له كردم
ديروز با اس ام اس و امروز كلامي
لهاش كردم ؛ كسي كه در بدترين شرايط هم لبخند ميزد ، باهاش كاري كردم كه الان كاملا جدي شده
بايد اين كار انجام مي شد ، بايد خيلي خيلي وقت پيش انجام مي شد ،همون وقت كه اسمش را گذاشتم ضد مهران ؛ راستي مي دونيد چرا اين اسم را براش گذاشتم؟
چون گفت كه من پاچهخواري يكي ديگه از همكارهام را مي كنم
بهم خيلي برخورد اما حرف نزدم و فقط اين اسم را اينجا برايش انتخاب كردم
علت اينكه حالم بده اينه كه «اوني كه شلاق مي زنه اين خودشه كه ميشكنه»
حالم بده چون هميشه مي گذارم ماجرا به اينجا برسه و من به حالت انفجار تا بخوام حرفم را بزنم
چون هميشه حالت منگ دارم و در لحظه نيستم ، تا بتونم حرف بزنم و سوء تفاهم را رفع كنم
چون با كودكم سرخورده است